Wednesday, June 14, 2017

یک ماهه از صبح تا شب دارم دیتاهام رو شخم می زنم تا شاید یک تیکه معرفت اون وسط مسط ها پیدا کنم. اعتراف می کنم از این کار خیلی لذت می برم. نکنه در زندگی قبلی ام کارگر معدن  بودم؟ الان حسابی سر تا پام پر از گل و گند و کثافته -- گلاب به روتون. فردا قراره برم اوماها پیش دانای کل هر چی از دل این زمین در آوردم رو بزارم رو میز و بگم: ای دانا آن مشعل خرد و دانش ات را به نزدیکی آر و بگو آیا طلایی، نقره ای، فسیلی، سنگی چیزی می بینی یا خیر. اگه چیزی پیدا شد که جاتون خالی نمی دونید چه حال خوشیه. خدا قسمت کنه... اگه هم که پیدا نشد دست از پا دراز تر بر می گردم تا آخر آگوست می خوابم.

Monday, May 15, 2017

جغرافیا، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی، رو زندگی هامون تاثیر داره. خیلی غم انگیزه نه؟ نمی دونم چرا امروز از صبح یک اندوه بزرگی رو قلبمه... اشکال نداره... زندگی رو باید پذیرفت... لبخند زد و نگاه کرد... بگذر بهار... بگذر... 

Wednesday, May 10, 2017

تموم شد. این ترم هم تموم شد و من آخرین امتحان عمرم رو هم دادم. یعنی دوباره روزی می یاد که من خر شم برم امتحان بدم؟ نهههههه! این آخریش بود. یعنی آخریش باید باشه. مجبوری بهار خانوم. دیگه تحمل استرس رو نداری. دیگه تحمل استرس رو ندارم. پیر شدم دیگه... زندگی بدون امتحان واقعن قشتگ تره... نباید یادمون بره! بالاخره تونستم دیشب یک خواب راحتی داشته باشم. تمام شب خواب دیدم دارم ژیمناستیک بازی می کنم. همه کاری می کردم. از خرک می پریدم، بالانس می زدم، پل می زدم، کله ملق می زدم، رو دست هام  راه می رفتم... نرم و نازک، چست و چابک... به به! خیلی خوش گذشت.

-------------------------------
من تطهیر شدم بالاخره... اینقدر درس خوندم تا تطهیر شدم. حالا دیگه عقده ای ندارم. زخم های خواجه نصیر داره التیام پیدا می کنه و من تازه برگشتم به خونه ی اول... حالم خوبه... شبیه هیجده سالگی حالم خوبه...

-------------------------------
امروز اولین جلسه ی هفتگی من با سکات بود و چققققققدر خوب بود. تو بهترین استاد آمریکای شمالی هستی! خدا کنه از پس ات بر بیام. نکنه نا امیدت کنم؟ نه نمی کنم. بزار نفسم جا بیاد. دوباره کوله بارم رو می بندم و راه می افتم. این بار دلم محکم تره! باید برنامه ریزی داشته باشم. باید همه ی نیروهام رو جمع کنم. آماده شو بهار. پیش به سوی ایستگاه بعدی...

-------------------------------
"عصبانی نیستم" عجب فیلمی بود!‌خرابم کرد! بیچاره شدم!

Sunday, May 7, 2017

تو این هفته هزار بار نوشتم و پاک کردم... پر از نوشتنم و حرف ولی انگار خالی خالی ام... همش دارم با خودم حرف می زنم... تو خیالم با مامانم حرف می زنم ولی پشت تلفن حرفی برای گفتن ندارم... هستم ولی انگار نیستم... خوشحالم اما از ته دل اندوه گینم... خسته ام خیلی خسته ام... کاش می شد چند روز از همه چی جدا شم و بخوابم... خواب... چقدر خواب خوبه... حیف که نمی شه... یک میزان دستم گرفتم ، یک ردا انداختم رو دوشم روی طنابی که بر فراز یک دره رقصانه دارم حرکتم می کنم... جون می کنم ستم نکنم ولی مگه می شه... دنیا خیلی ظالمه... آدما خیلی ظالمن... دیگه آدما رو دوست ندارم... ولی تو رو دوست دارم... تو پیشی منی... پیشی خوشگل منی...

Sunday, April 30, 2017

این ترم نفس گیر داره تموم می شه... اگه آدم با تجربه ای نبودم، حتمن  تا حالا همه چیز رو ول کرده بودم... تجربه ام بهم یاد داده حتا سخت حتا تحمل ناپدیر نایست تسلیم نشو... منم بی نفس خسته دل شکسته، اما رفتم... حالا نور یک ایستگاه رو می بینم... برو بهار... یک هفته ی دیگه مونده... تو تونستی... تو می تونی...
به نظرتون آدم ها هر چه سن شان بیشتر می شه، بیشتر دروغ می گن یا راست؟ 

Tuesday, April 25, 2017

خواب

حال شده ام دختری بیست ساله
میان آن همه اضطراب و دل واپسی
میان آن همه شاید و باید
میان آن همه آرزو و خیال
و تو با دستان مهربانت
ایستاده ای به گوشه ای
با آغوشی گشاده به مهر
به مهر همیشه ات
به همیشه ی مهربانی ات
چه تفاوت میان بیست سالگی و سی سالگی
چه تفاوت
آن دم که رویاهای شبانه صادقانه تر از بیداری، بیدارند...